خرید بک لینک

به ساعت نگاه کردم. 6:20 صبح بود. دوباره خوابیدم، بعد پا شدم و به ساعت نگاه کردم. 6:20 صبح بود. فکر کردم هوا که هنوز تاریک هست،حتما دفعه اول اشتباه دیده ام. دوباره خوابیدم. وقتی پا شدم هوا روشن بود، ولی ساعت باز هم 6:20 صبح بود. سراسیمه پا شدم، باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت، من هم توقع نداشتم. آدم ها هم مثل ساعت ها هستند. بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت، مرتب و همیشگی. آن قدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همین طور بی ادعا می چرخند، بی آن که بگویند باتری شان دارد تمام می شود. بعد یک دفعه روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست. قدر این آدم ها را باید بدانیم، قبل از 6:20 ...

برگرفته از سایت داستانک

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:7 توسط ناشناس |

برچسب: نویسنده: نیما یزدانی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 6:50

صفحه بندی